سفارش تبلیغ
صبا ویژن
برای جویای دانش، سربلندی دنیا و رستگاری آخرت است [امام علی علیه السلام]   بازدید امروز: 1  بازدید دیروز: 18   کل بازدیدها: 101568
 
دوست ندارمت دگر چه ایهام لطیفی است !
 
ابلیس!
نویسنده: پریا و سنا(سه شنبه 87/11/1 ساعت 12:52 صبح)

به نام خدا

 

ابلیس چند هزار سال اظهار ایمان و بندگی و عبادت می کرد تا در امتحان نهایی، که امر به سجود برای آدم بود ماهیت اصلی او ظاهر شد و در نتیجه مردود و مطرود گردید و خداوند وعده ی عذاب به او و تابعین و مطیعین او داد .شیطان که دید بی چاره شده است تقاضای سه حاجت کرد و خداوند در عوض آن عبادتها و اعمال وعده ی اجابت به او داد .خواسته ی اولش این بود که مرا عمر جاودانی تا قیامت عطا کن و خداوند او را مهلت داد تا وقت معلوم که در لسان احادیث تاویل به زمان رجعت و یا ظهور حضرت مهدی صاحب الزمان شده است که در نقلی آمده حضرت صاحب او را می کشد و در نقل دیگری پیامبر اکرم با حربه ای از نور او را نابود می کند .

خواسته ی دوم شیطان این بود که مرا از چشم بنی آدم مخفی بدار تا مرا نبینند و من بر آنها مسلط شوم و در همه جا حضور داشته باشم .

خواسته ی سوم شیطان این بود که هر زمان آن را تقاضا کردم آن را اجابت دهی .

و گذشت در روز عاشورا در ساعت آخر عمر اباعبدالله الحسین متوجه شد اگر حضرت این چنین پیروزمندانه به شهادت رسد تمام زحمت های ابلیس با شفاعت حضرت خنثی می شود و خلایق بر حق رهنمون می شوند.لذا درمقام دعا و درخواست خود برآمده وعرضه داشت خدواندا اکنون خواسته ی سوم من را به من ده وآن این است که هر چه ممکن است خورشید را پر حرارت کن و حرارت سوزان آن را بر وجود حسین برسان .خواسته ی او مورد قبول قرر گرفت ،سپس به تمام اتباع خود دستور داد که در صحرای کربلا جمع شوند و همه بر بدن ابا عبدالله بدمند (دم شیطان از آنجایی که خلقت ناری دارد سوزنده است ).و با چنین شرایطی امید این را داشت که گرما و سوزندگی غیر قابل تحمل شود تا بلکه او از این عهد و مقام خود پشیمان شود و در نتیجه به هدف و مقام موعود نرسد و نتواند خلایق را هدایت و شفاعت کند .

با پیش آمدن چنین وضعیتی جبرئیل متحیر و مبهوت گشت و آنچنان حالت رقتی به او دست داد که ملتمسانه از حضرت حق خواست بین حرارت خورشید و بدن حضرت حجاب و حائل شود خداوند به او اجازه داد و جبرئیل سپر چنین حرارتی قرار گرفت.حضرت اباعبدالله وقتی متوجه کاهش حرارت شد چشم مبارک را باز کرد و جبرئیل را مقابل خود دید و فرمود ای امین وحی خدا گرچه تو محرم راز عالم بالایی ولی در این زمان و در این میان بین من و محبوبم حائل مشو و از مقابل من کنار برو .حضرت جبرائیل اطاعت امر مولا نمود و حضرت سیدالشهدا با چنین بردباری و صبری که بر خواسته از عشق او به حضرت حق و عهد او با خداوند بود شیطان را برای همیشه از خود مایوس نمود!



نظرات دیگران ( )

اشک سنگ
نویسنده: پریا و سنا(چهارشنبه 87/10/18 ساعت 11:9 عصر)

به نام خدا

 

امان از دل زینب ...

 

می گریم و باز می گریم ،دیگر فراموش می کنم برای چه می گریم و فقط می گریم . نفسم از هق هق های مداوم بند می آید ،عنان اشک هایم را از کف می دهم .دست هایم بی اختیار بر سر و صورت و سینه ام می زنند .احساس درد می کنم .پاهایم بی جان می شوند . به یاد آنچه برایش می گریم می افتم و باز...

و همه ی این ها با یک جمله تمام وجودم را می گیرد هر شب یک جمله .هر شب فقط برای گوشه ای از صحنه ای اینچنین بی تاب می شدم و هر چه می کوشم در خاطرم نمی گنجد که چطور می توان این شنیده ها را دید آن هم همه را یک جا و قالب تهی نکرد . شنیده هایی که سنگ ها با دیدنشان به ناله در آمدند ،آنچه زمین را به لرزه انداخت .آنچه خورشید را از تابیدن شرمزده کرد و هفت آسمان را در هم پیچید . ملائک را بی تاب کرد و عرش را به لرزه افکند انچه تمام ذرات هستی را به گریه وا داشت.امان از دلی که از تمام این ها استوارتر بود .دلی به عظمت تاریخ ،و به بلندای معراج .سینه ای مالامال درد و لبریز یقین .امان از این دنیای صبرامان از این بی نهایت عشق امان از دل زینب ...



نظرات دیگران ( )

سفارشات امام رضا (ع) به دوستانشان !
نویسنده: پریا و سنا(یکشنبه 87/8/19 ساعت 7:34 عصر)

به نام خدا

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا 

 

 

این بار گاه کیست که کیهان در آن گم است    میزان در آن معطل و کیوان در آن گم است !

 

شیخ مفید در کتاب "اختصاص" از عبدالعظیم حسنی نقل کرده که حضرت رضا به او فرمود :

ای عبدالعظیم ;از طرف من به دوستانم سلام برسان و به آنها بگو :شیطان را بر خود مسلط نکنند .

و ایشان را دستور بده به راست گویی و امانت داری ،و امر کن که سکوت را پیشه ی خود سازند و از مجادله با یکدیگر خودداری کنند ،با روی خوش یکدیگر را ملاقات کنند ،و به زیارت هم بروند که همانا این عمل باعث تقرب به من می باشد ،درنده خویی نداشته باشند که بخواهند یکدیگر را پاره کنند .

زیرا من قسم یاد کرده ام که هر که چنین کند و یکی از دوستان مرا خشمگین سازد از خدا بخواهم که او را در دنیا به عذاب سختی گرفتار کند و در آخرت از گروه زیان کاران باشد.



نظرات دیگران ( )

خزان در بند !
نویسنده: پریا و سنا(چهارشنبه 87/8/8 ساعت 2:49 عصر)

به نام خدا

بهار دره ی "در بند "اگرچه دلبند است

                         لطیف تر ز بهارش خزان در بند است

بهار چهرِ مرا گو بیا تماشا کن

                         که طرح ریز خزان تا چه حد هنرمند است

کمال هر هنری در "غم آشناییِ" اوست

                         خزان ،غم اثرِ تازه ی خداوند است

به هر ورق که ز شاخی فتد توانی خواند

                         که روزگار چه بد عهد و سست پیوند است

                           ***

دلی که با غم دنیا و حسترش خو کرد

                        به آنچه غم فزاید همیشه خرسند است

من این امید خزان دیده را چه خواهم کرد

                         که مو سفید شد و سینه آرزومند است

به برف پیری مویم نظر مکن که ز عشق

                         نهفته در دل من آتش دماوند است

چو لاله های خزان گاهی از لبم شکفد

                         طلیعه ایست ز حسرت ،مگو که لبخند است

غم خزان غزلم را شکفت و می دانم

                         که این غزل به مذاق تو هم خوشایند است

محمد ابراهیم باستانی پاریزی

 



نظرات دیگران ( )

خواستن !
نویسنده: پریا و سنا(چهارشنبه 87/7/24 ساعت 12:3 صبح)

به نام خدا

سیب سرخ در دستم بود

تند می دویدم

و او از پی من

سیب می خواست

من هم سیب می خواستم

ای کاش دوتا سیب داشتم !

خسته شدم ،ایستادم

خسته نبود ،ایستاد

چشمش به دستم بود

چشم من به چشم هایش

...

سیب را به او دادم

صدای قهقهه ی چشمانش را شنیدم

دستم ولی گریه می کرد

صدای خنده ی چشمان او بلند تر بود

سیب را گرفت و رفت

...

سالهاست سیب نخورده ام

توی حیاطمان سیب نداریم

گل هم نداریم

فقط یک حوض داریم

پر از آب

ولی آب حوضمان مزه ی سیب می دهد

سیبی که به او دادم از درخت همسایه توی حوض آب ما افتاده بود ...

سنا

 

گرفت و رفت ...!

نظرات دیگران ( )

برای چشمانت !
نویسنده: پریا و سنا(سه شنبه 87/7/9 ساعت 3:45 عصر)

به نام خدا

 

 توئی چشم های چشمانت !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:"شروع شعر..."

:"کجا؟"

:"در انتهای چشمانت !

و کل شعر ..."

:"برای؟"

:"برای چشمانت !

فضای خانه ی ما و طنین گرم صدات

کبوتر دل ما و هوای چشمانت

خدا میان دو چشمت نشسته پس دیگر

بگو که را بپرستم به جای چشمانت ؟

سپرده کشتی چشمان بی پناهم را

به آبهای جهان ،نا خدای چشمانت

نه من ،که تمام ماه و ستارگان مستند

از شبی که شدند آشنای چشمانت

مدار گردش دنیاست چرخش چشمت

کجاست مرکز دنیا ؟کجاییٍ چشمانت ؟

تو پلک بسته ای و روز شب شده ،خورشید

طلوع می کند از ابتدای چشمانت

نخواه شعر بخوانم من از به جز چشمت

که هر چه شعر شده مبتلای چشمانت

*     *     *

توئی و عینک مشکی و یک عصای سفید

من و دو چشم ،که هر دو فدای چشمانت

همیشه چشم تو بسته است ،قلبت اما نه

قبول کن که تویی چشم های چشمانت

مهدی زارعی

 

 



نظرات دیگران ( )

اعتراف ابلیس !
نویسنده: پریا و سنا(یکشنبه 87/6/31 ساعت 1:1 صبح)

به نام خدا

 

 شب ز اسرار علی آگاه است...!

شیخ صدوق در کتاب امالی از سلمان فارسی نقل کرده است :ابلیس عبورش به چند نفر افتاد که به امیر المومنین دشنام می دادند ،در مقابل آنها ایستاد ،سوال کردند کیست که پیش روی ما ایستاده است ؟

گفت :من ابومره ام ،گفتند: سخنان ما را شنیدی ؟

گفت :بدا به حال شما ،مولای خودعلی ابی طالب را ناسزا می گوئید ؟

گفتند :از کجا دانستی که او ولی امرماست ؟

گفت از کلام پیغمبرتان که فرمود :

من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ، وانصر من نصره واخذل من خذله .

سپس به او گفتند : آیا تو از موالیان و شیعیان آن حضرت هستی ؟

گفت :من ولایتش را ندارم واز شیعیان او نیستم ،ولی او را دوست دارم ،وهر کس با او دشمنی کند من در مال و فرزندش با او شرکت دارم .

به او گفتند :آیا حدیثی درباره ی علی نمی گوئی؟

گفت :ای گروه عهد شکنان و ظالمان و خارج شدگان از دین ;گوش کنید تا برایتان بگویم :

خدا را در میان طایفه ی جن دوازده هزار سال عبادت کردم ،و وقتی آنها به هلاکت رسیدند از تنهایی خود به خدا شکایت کردم مرا به آسمان دنیا بردند ،در آنجا هم دوازده هزار سال در جمع فرشتگان خدا را پرستش کردم ،و در حالی که به تسبیح و تقدیس پروردگار مشغول بودیم ناگهان نوری که تشعشع و درخشندگی آن زیاد بود از مقابل ما گذشت ،فرشتگان همگی برا آن نور سجده کردند و گفتند :"سبوح قدوس" پاک و منزه است خداوند ،این نور فرشته ای مقرب یا پیغمبری مرسل است .؟

ندائی آمد :این نور طینت و سرشت علی ابن ابی طالب است .

 

 

 

مولف می گوید :حدیث ابلیس از احادیث مشهور میان شیعه و سنی است است و ما تحقیق خود را درباره ی سند ومتن و دلالتش بر خلافت در کتاب دلائل الحق اورده ایم و در آن سیزده قرینه ذکر کرده ایم بر اینکه از ولایت معنای خلافت اراده شده و معانی دیگر مقصود نیست و جای بسی شگفت است که ابلیس با اینکه اصل و اساس فتنه و فساد است انصاف کرده و حدیث و دلالت ان را انکار نکرده ولی بعضی مخالفین حدیث را و یا دلالت آن را انکار کرده اند ،مگر اینکه گفته شود :ابلیس برای آنها مناقب آن حضرت را بیان کرده با اینکه می دانست آنها از عقیده ی فاسد خود بر نمی گردند تا اینکه حجت برای آنها کامل تر و عذاب آنها شدیدتر گردد.

 

 

 



نظرات دیگران ( )

خسته !
نویسنده: پریا و سنا(دوشنبه 87/6/25 ساعت 3:25 عصر)

به نام خدا

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

اوخ...کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت :

                   یار تو هستم-ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمد علی بهمنی  

 

                     

 

 

از این همه تکرار خسته ام !



نظرات دیگران ( )

عمل مقبول !
نویسنده: پریا و سنا(دوشنبه 87/6/18 ساعت 2:45 صبح)

به نام خدا

 

امام صادق (ع) :جبرئیل به حضرت رسول فرموده است :

کسی که  در ماه رمضان قبل از افطار به دعای عهد دعا کند نماز و روزه ی او قبول ده دعای او مستجاب گناهانش بخشیده گرفتاری هایش برطرف عملش با عمل صدیقین بالا می رود .

 



نظرات دیگران ( )

قلبم کاروانسرایی قدیمی است .
نویسنده: پریا و سنا(چهارشنبه 87/6/13 ساعت 1:10 صبح)

به نام خدا

قلبم کاروانسرایی قدیمی است .همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند .هیچ کس نمی تواند بماند .که مسافر خانه جای ماندن نیست . می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برایم نمی ماند .

کاش قلبم خانه بود ،خانه ای کوچک و کسی می ماند و مقیم می شد . می آمد و می ماند و زندگی می کرد . سال های سال شاید .

...

هر بار که مسافری می آید ،کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق . هر بار دل می بندم و هر بار فراموش میکنم که مسافر برای رفتن آمده است .

نمی گذراد، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود . بیرونش می برد ،بیرونش می کند . و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم .

 



نظرات دیگران ( )

   1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بخوان ما را !
[عناوین آرشیوشده]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونیک |
| مدیریت وبلاگ من |

|| مطالب بایگانی شده ||
مطالب پیشین

|| اشتراک در خبرنامه ||
  || درباره من ||
دوست ندارمت دگر چه ایهام لطیفی است !
پریا و سنا
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است/ دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است/ اکسیرمن نه اینکه مرا شعر تازه نیست / من از تو می نویسم و کیمیا کم است/ سرشارم از خیال ولی کفاف نیست/ در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است.

|| لوگوی وبلاگ من ||
دوست ندارمت دگر چه ایهام لطیفی است !

|| لینک دوستان من ||
امیدزهرا
سایه
من خلوت نشین
خواندنی ها
ختم قرآن
سیر و سلوک من

|| لوگوی دوستان من ||





|| اوقات شرعی ||